|
... من:تو همه چی کم آوردم.روزام خیلی سیاهه.از همه چی ناراحتم او:بزرگترین ناراحتیت چیه؟ من:درست تلاش نمیکنم.تابحال هیچ کاری نبوده که درست و کامل انجام داده باشم.قبلا از همه چی ایراد میگرفتم.حالا که همه بهونه هارو هم گذاشتم کنار،بازم همون رواله او:اگه به چیزی علاقه داری باید به سمتش بری و براش تلاش کنی.چون فقط اونه که میتونه مال تو باشه.اونه که تورو نشون میده و اثبات میکنه.اونه که بهت هویت میده.واسه استعدادت ارزش قائل باش.به خودت و علاقت احترام بذار،میدونی...کسی که واسه جسم و روح و فکرش ارزش قائل باشه هیچوقت کم نمیاره.من مطمئنم که تو خیلی ارزشمندی. من:مخصوصا تو زمینه ی علاقه مندیهای رشته ی خودم و قضیه ی کار.خیلی چیزا هس که علاقه و استعدادشو دارم،ولی حتی یکیشو هم درست انجام ندادم.همیشه راکدم. من:چیزایی بوده که درموردشون همه ی بهونه هامو گذاشتم کنار.اگه ترسی بوده گذاشتم کنار.رفتم سراغش.واسش وقت گذاشتم،ازش لذت بردم ولی نچسبیدم بهش که درست توش مهارت کسب کنم.خیلی از موانع رو ازبین بردم حالا خودم شدم بزرگترین مانع.خیلی بی حسم.خیلی بی تفاوتم.انگار زندگی خودمم واسم بی اهمیته. من:میتونم سطح زندگیمو بالا ببرم ولی اینکارو انجام نمیدم.همین خیلی افسرده تر و ناامیدترم میکنه،چون تنها دلخوشی و شادیم اینه که زندگیمو خوب بسازم.واقعا نمیدونم دیگه باید چیکار کنم. او:منم روند مزخرف زیاد دارم که باید تغییر کنم.شاید یه بخشی از هر روزمو نا امید باشم.شاید باور نکنی اما هر روز گریه میکنم ولی بعدش به خودم میام میگم:من باید قوی باشم.ما هممون همینطوریم،پر از عقده های درونی،اشتباهات،توهمات...ولی چی باعث متفاوت بودن میشه؟اینکه سعی کنی با وجود عقده ها خوب باشی.منظورم اینه که همین حرکت تورو متفاوت میکنه.تو رو زنده نگه میداره... من:... او:... حرفامون همینجور ادامه پیدا کرد تا اینکه آروم شدم و به خودم اومدم... اونروز خیلی حالم بد بود.نمیدونم اگه باهاش صحبت نمیکردم چی میشد.ممنون میشم نظراتتون رو بهم بگین. [ دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 11:00 AM ] [ سبحان طاهری ]
یه مدته بدجور رو بعضی چیزا چت میکنم.یه آهنگ خاص رو میذارم ،میبینم چند ساعته دارم بهش گوش میدم و میخوام بازم گوش کنم.شاید واکنشی هست در مقابل ازدست دادن بعضی مفهوم ها و نیازهام و تنها راه حل اینه که بذارم زندگیم هر روالی رو که دوست داره آزادانه طی کنه و به یه پایداری برسه.نمیخوام به خودم گیر بدم...
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 10:33 PM ] [ سبحان طاهری ]
پیشنهاد میکنم حتما این مطلب رو بخونید http://cottage.blogsky.com/1391/02/11/post-905/ کلا وبلاگ مثبتیه.خیلی از پست های اجتماعیش رو دوست دارم. [ پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 2:28 PM ] [ سبحان طاهری ]
یه مدت بود اصلا به مرگ و بیماری و اینجور چیزا فکر نمیکردم.اخیرا یه سری اتفاقا افتاده،یکی از دوستام سرطان داره و شرایطش اصلا خوب نیس،پدر دوست نزدیکم فوت کرد.یکی دیگه از دوستام هم عمل داشت و وضعیتش خیلی بد بود.معمولا منو به سردی و بی تفاوتی میشناسن،اما ناراحتی های دوستام منو غمگین کرد.نه اینکه با دیدن این صحنه ها جو گیر و احساساتی شم،اما میخوام گاه گاه به بیماری و مرگ هم یه کم فکر کنم. و مثل اونی که تاحالا منو تو لحظه های شادی و غم تنها نذاشته،تو لحظه های غم انگیز کنار دوستام باشم. [ پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 12:13 PM ] [ سبحان طاهری ]
.باشی داشته نیاز خودت از غیر کس هیچ و چیز هیچ به نباید [ جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 10:26 PM ] [ سبحان طاهری ]
[ یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 11:39 AM ] [ سبحان طاهری ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||